جمعه ۱۸ مارس ۲۰۱۱

1- اينكه بود و نبود هيچ چيز و هيچ كس برايت مهم نباشد چندان چيز خوبي هم نيست. ميداني رفيق، درست است كه هيچ وقت از از دست دادن كسي يا چيزي ناراحت نميشوي و هيچ چيز شوكه ات نمي كند و داغ نميبيني؛ اما بعد از مدتي، آدمها وجود علي السويه شان را تحمل نمي كنند خب، مي روند، هي مي روند و تو هي ناراحت نمي شوي چون اعتقاد داري آدمها بدون هم نميميرند. بعد هي آدمها مي روند و هي تو بيخيال طي مي كني و دست آخر تنهاي تنهاي مي ماني!
راستش را بخواهي با اينكه چندان چيز خوبي نيست، اما خيلي هم بد نيست. چون واقعن ادمها بدون هم نمي ميرند. و نمي ارزد براي نرفتنشان و ماندنشان و حمايتشان و چشمهايشان و هر كوفت ديگرشان، خودت را سانسور كني. بي انصافي است، سانسور كردن خودت خيلي كمال بي انصافي است.

2- فكر نمي كنم در هيچ جاي اين دنياي متنوع بتوانيم ملتي را به اندازه ي خودمان غير قابل پيش بيني پيدا كنيم. راستش تمام تحليل هايي كه از تحليلگران برجسته و غيربرجسته داخل ايران و خارج ايران خوانده ايم در مقطعي به گا رفته اند.
همانطور كه انتظار ِ چنان 25 بهمني را نداشتيم، از آنطرف انتظار چنين اسفند تخمي و خالي را هم نداشتيم، انتظار نداشتيم موسوي و كروبي را بگيرند و قايم كنند و هيچ اتفاقي نيفتد. خودمانيم، به طرز وحشتناكي غير قابل پيش بيني هستيم.

اما بر خلاف ادعاي بعضي ها، ميخواهم ادعا كنم اين ترس از زندان و كشته شدن و كتك خوردن و گاز اشك آور نبود كه مردم را اسفند به خانه هايشان فرستاد. من فكر مي كنم فقط و فقط عيد و خريد عيد و ديد و بازديد و دغدغه خانه تكاني و خريد هاي سال نو مردم را اينچنين خايه فنگ كرد. ملت مي خواست خوش بگذراند. يعني در اولويت بندي ِ زندگي، عيد و مخلفاتش بالاتر از اعتراض قرار دارد.
به همين راحتي.

3- حواست باشد پسر جان! براي خيلي از اين جنگولك بازيها خيلي پير شده اي. خيلي ...

چهارشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

راهش اين نيست

من خوشحال نيستم. من شعور و شعف كساني را كه 25 بهمن با آنها درخيابان بودم درك نمي كنم. من اين ههه تحليل مثبت را نمي فهمم.
براي من اينكه بعد از يك سال دوباره جمع شديم كافي نيست. براي من ديدن اينكه جنبش سبز زنده است شادي آور نيست. تمام چيزي كه از تظاهرات 25 بهمن و اتفاقات بعدش براي من مانده بغضي است كه گلويم را گرفته و نزديك است خفه ام كند.
عجز است، از اينكه هنوز كتك مي خورم، هنوز مثل سگ در مي روم، اينكه دستم به هيچ جا بند نيست.
اينكه چهره كشته ها از چشمانم محو نمي شود. خشم است از اين همه وقاحت، اين همه دروغ، از اينكه قاتل ها زير تابوت را ميگيرند. از اين ذهنهاي بسته، از اين تفكرات نفع طلب.
حناق گرفته ام. صانع ژاله مي توانستم من باشم، محمد مختاري مي توانستم من باشم. 1500 نفر زنداني، مي توانستم تك تك اينها باشم.
اما هيچ كدام نيستم و هيچ كاري نمي شود بكنم كه اينها برگردند. خسته ام، از پياده روي هاي در سكوت. خسته ام از اينكه ارديبهشت پارسال براي اعتراض به اعدام كردها ساعتها منتظر خانواده هاي آنها گز كردم. عصباني ام از اينكه به خيابان مي روم فقط براي اينكه احساس مي كنم بايد بروم، براي اينكه هر روز و هر شب با خودم مي گويم اگر اشكان سهرابي به خيابان آمد به پشتوانه من و بقيه ي مردم بود، حضور ما دلگرمش كرد، آمد، كشته شد،، سهراب اعرابي با ديدن انبوه جمعيت لبخند زد، آخرين لبخندش را، عاصي ام از اينكه مي دانم چاره كار به خيابان نيست اما مسئولم به رفتن!

خفقان مي گيرم از جم رذالت و كثافتي كه اين حكومت را گرفته!
خفقان....

شنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۱

سلام بچه هاي توي خونه

1- دوستي توي گوگل ريدر ايراني ها را بر حسب عكس العملشان درمورد تحولات مصر به 4 دسته ي خاك بر سرها (از انواع مختلف) تقسيم كرده بود. بگذار تكليف را روشن كنم، من از دسته ي چهارمم! يعني دسته ي خاك بر سر ما! اما نه به خاطر اينكه ما ريديم با اين جنبش كردنمان، نه به خاطر اينكه اگر ما شب در خيابان مانده بوديم اله شده بود و بله شده بود، نه به خاطر اينكه موسوي هي بيانيه پشت بيانيه صادر كرد و ... بلكه فقط به  اين دليل كه حافظه ي تاريخي ما ايرانيها در حد ماهي قرمز توي تنگ شب عيد هم نيست! احساس خشم ما در حد دعواي اصفهاني هاست " من اينور جو تو اون ور جو فش بده فش بستون"! به اين دليل كه ما ايرانيهايي كه وقتي پسر 14 ساله در يك دعوا با چاقو پسر 14 ساله ي ديگري را مي كشد حس انتقام و تقاص و سزاي عملمان گل مي كند و تا خشتك قاتل را جر ندهيم ولكن نيستيم! اما همين ما، در مقابل قتلها و شكنجه ها و بي حرمتيها زود خاموش مي شويم. خيلي زود.

ما ملت محافظه كاري هستيم، به قول دوستي: محافظه كار همان ترسوست؟

2- مي گويند خشونت در حد تيم ملي بود، كجا دولت مصر اين خشونت را به خرج داد! من مي گويم وقتي عراق به ايران حمله كرد، اگر جوانها مي گفتند خشونت در حد تيم ملي است، تانك دارند، تفنگ دارند، مي زنند، مي كشند؛ و به همين بهانه نشسته بودند توي خانه هاشان، چه ميشد، مي گويند عراق ميخواست كشورمان را تصاحب كند فرق داشت، مي گويم چطور شد خاك ارزشمند تر از حقوق اوليه ي انساني و احترام به شعور انسان و حقوق اوليه اش شد؟!؟!؟ حمله به بنيادهاي فكري ما، شستشوي مغزي كودكان، آينده ي سياه و پر خفقان خودمان مهمتر شد از خاك؟ خاكي كه نصف بيشترش قبلن رفته! و خداييش قسمتهاي جدا شده اوضاع بهتري دارند بينواها!

3- تحليل كس شعري است، خودم ميدانم!

4- ما ايرانيها كلن به فيزيك قضيه بيشتر اهميت ميدهيم تا شيمي اش! كسي توي گوش شعورمان بزند از كنارش رد مي شويم، اما اگر كسي توي گوشمان بزند كون پدرش را پاره مي كنيم. همسرمان دوستمان نداشته باشد و هر شب با فكر ديگري يا حتي تنفر از ما با ما بخوابد تخممان هم نيست، اما اگر يك شب با يكي ديگر بخوايد شكمش سفره مي شود. زني اگر بگويد شوهرم حقوق انساني مرا از من گرفته، حق تحصيل، حق كار، حق انسان بودن را گرفته نصيحتش مي كنيم كه بنشين سر زندگيت، اما اگر بگويد شوهرم راست نمي كند مي گوييم ديوانه اي!؟ برو طلاقت را بگير.

منظورم اين نيست كه در موارد دوم بيخيال قضيه شويم، مي گويم موارد اول را هم كمي نگاه كنيم، فقط، كمي ...

جمعه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۰

هدف وسيله را توجيه ميكند

1- نمي شود راجع به آدمها راحت قضاوت كرد، يعني نبايد قضاوت كرد. سيد ضياء الدين طباطبايي را همه با كوتاي اسفند 1299 مي شناسند. چه كسي فكرش را مي كرد همين سيد ضياء 30 سال بعد جان 24 نفر از افسران حزب توده را كه به اعدام محكوم شده بودند نجات بدهد. به خانواده هايي كه رفته بودند براي شفاعت قول بدهد كه فردا صبح اولين خبري كه از راديو مي شنويد يك درجه تخفيف عزيزانتان است، و همين هم بشود.

2- مقصر كيست؟ گشادي خودمان است يا گوگل ريدر است يا فضاي افسرده ي پس از اتفاقات پارسال كه وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني اين همه تعطيل شده است. شايد بهتر باشد هر كسي از ديدگاه خودش جواب بدهد. شايد خيلي ها دست و دلشان به نوشتن نمي رود. يعني دوست دارند كاري بكنند، كاري كه كار باشد، اثر داشته باشد، نتيجه داشته باشد. حداقل نتيجه اش را بشود در تغيير اوضاعي كه دوست ندارند ديد. اما نوشتن كم است انگار، يك جور چس ناله است، درددل است بيشتر. دردي را دوا نمي كند. البته خيلي ها بساطشان را از اينا جمع كرده اند برده اند توي گوگل ريدر، يعني به جاي اينكه مطالبي را از هزار توي اينترنت به اشتراك بگذارند بيشتر خودشان نوت مي نويسند و پاي نوت همديگر كامنت مي گذارند و ... . يعني همان وبلاگ نويسي اما در محيط جديدتر!

3- شايد بهتر باشد ما هم طرحي نو در اندازيم. براي شاد سازي دل خودمان و مخاطبمان اينجا بازي فكري بگذاريم و گل و بوته و عكس دوستان (زنده و مرده) و از اين كس كلك بازي ها. اما شايد هم بهتر باشد دوباره از نو تمرين كنيم، براي روزي كه شايد دوباره بشود نوشت.

چهارشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۰

آفرين آفرين

1- اتفاق جالبي برايم افتاد امروز، شايد خيلي كليشه اي و تحت تاثير تجارب شنيده شده از ديگران، اما هر چه بود جالب بود و جذاب. امروزصبح كه از خواب بيدار شدم، همانطور كه توي رختخواب با خودم كلنجار مي رفتم كه الان بلند مي شوي مثل بچه آدم ميروي دست و صورتت را ميشويي و بعد از مدتها به موقع مي روي سر كار، به قسمت شستن دست و صورت كه رسيدم براي يك آن از نگاه كردن به صورت خودم در آيينه ترسيدم، گذرا و شديد! مثل صاعقه! اما شديدن قوي! خيلي قوي! حتي تصور اينكه قرار است توي آيينه به خودم نگاه كنم ترسناك بود و غير قابل تحمل! در خيال هم نبود فقط. وقتي در عالم واقع هم به اين قسمت رسيدم تنوانستم توي آيينه نگاه كنم! احساس ترس بود! مشخصن ترسيده بودم! اما چرا؟ نمي دانم.

2- آدمها ضعيفند، و بسيار پست از نظر سلسله مراتب موجودات زنده، چون هيچ موجودي نيست با اين درجه از تفكر و قدرت تحليل باز هم انقدر به فكر خودش ومنافع خودش باشد و ديگران را براي مقاصدش قصابي كند، چه در ميدان جنگ و چه در ميدان اجتماع و چه در حيطه اقتصاد! اما در عين حال موجودي است كه مي تواند به هر انچه مي خواهد برسد، غير ممكن برايش وجود ندارد، هيچ كاري برايش غير ممكن نيست و وحشي گريش هم يادگاري است از گذشته هاي دور و اجدادي كه هنوز بالاي درخت زندگي مي كردند. براي همين هم انسان قابل احترام است. علي الخصوص اينكه به پستي خودش و ضعف ها و نواقص خودش آگاه باشد. كه بيشتر بايد به او احترام گذاشت. اما در عين حال مي توان با كسي كه به مشكلات خودش واقف نيست هم كنار آمد. مشكل اما با كساني است كه نه تنها از پستي خودشان اطلاع ندارند، بلكه آنها را نقاط قوت خودشان هم مي دانند. اينطور آدمها را بايد كرد. تنها چاره همين است.

چهارشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۰

چوب شور

بدون هيچ ربطي به احوالمان. بدون هيچ ربطي به اعتقاداتمان. بدون هيچ دخلي به گذشته يا حتي آينده مان. بدون هيچ ربطي به امروزمان. فقط چند وقتي است صبحها، ظهرها، بعد از ظهرها، شبها و بعضي وفتها نيمه هاي شب، 2 شعر از 2 فرهنگ مختلف، از دو زمان مختلف با فاصله اي چند قرنه، از 2 زبان مختلف، مدام در ذهن مان مي لولد. دليلش هم فكر كنم ريتم جالبي است كه هر دو دارند، اولي خوب گفته شده، دومي خوب خوانده شده!

يكيش مال سعدي است، به خودش مي گويد گويا:

گفتم آهن دلي كنم چندي                 ندهم دل به هيچ دلبندي
سعديا دور نيكنامي رفت               نوبت عاشقي است يك چندي

و دومي نمي دانم مال كي است، اما مي دانم چه كسي خوانده اش،  فرانك سيناترا، و خطاب به ديگري است گويا:

You are my way of life
The only way I know
You are my way of life
 I'll never let you go

You are my way of life
The only way I know
I'll never let you go
because I love you so

دوشنبه ۳۰ اوت ۲۰۱۰

دي الد ديز

1- فكر مي كنم يك روزي كه كمتر كسي حاضر بشود جلوي دوربين تلوزيون جمهوري اسلامي بايستد و از روي نوشته اي كه دست همكار پفيوز گزارشگر،  بغل دوبين نگه داشته شده حرف بزند، ما خيلي خيلي جلو رفته ايم.

2- فكر مي كنم يك روزي كه وقتي به كسي مي گويي بكارت هيچ ربطي به نجابت ندارد و زن ملك مرد نيست كه محض هوس تو دست نخورده باشد و خودش را از يكي از بزرگترين لذتهاي بشر محروم كند و بايد از زماني كه احساس نياز كرد بتواند به نيازهاي جنسي خودش پاسخ بدهد، به تو جواب ندهد كه تو خودت حاضري خواهرت برود به 100 نفر بدهد و يا اينكه تو خودت حاضري با دختري كه زير 100 نفر خوابيده ازدواج كني، ما خيلي خيلي جلو رفته ايم. (پاراگراف تخمي و سختي است، متاسفم)

3-  فكر مي كنم يك روزي كه بپذيريم توهين به عقايد هم بدون توسل به خشونت خيلي هم مجاز و كول است و من حق دارم و تو حق داري وقتي عقايد يكيمان خيلي مسخره و سيكيم خياري مي شود هر هر به او بخنديم و او را ابله خطاب كنيم بدون اينكه دعوايمان بشود و او به مقدساتش توهين بشود كه بخواهد سر ديگري را بگذارد لب باغچه و ببرد، خيلي خيلي جلو رفته ايم.


4- فكر مي كنم يك روزي كه بفهمم سخت خوابيدن و سخت بيدار شدن ما ناشي از تنبلي مادرزادي است و عكس العملي است در مقابل تغيير وضعيت موجود يا اينكه يك چيزي يك جاي كار مي لنگد كه ما شبهايي كه فوتبال يا 90 يا بسكتبال يا هر چرند ديگري كه نياز به فكر كردن نداشته باشد و بشود جلويش دراز كشيد و خيره شد (حتي اگر تا هيچ وقت تا آخرش هم نرسي و خوابت ببرد) نداشته باشد عذا مي گيريم كه چطور بخوابيم حالا، خيلي خيلي جلو رفته ام خودم!

5- فكر مي كنم يك روزي كه خودم بتوانم بعد از 10 دقيقه يك پاراگراف از اين نوشته ها را بخوانم و تركيب بندي جمله ها را گم نكنم، آن وقت حتمن روز خوبي خواهد بود.

دوشنبه ۱۶ اوت ۲۰۱۰

ماركسيسم

و اين جبر تاريخ است. اين قضايا و اين اتفاقات و كشتارها و اين احمق فرض كردنها و اين وقاحتهايي كه از حكومتمان مي بينيم، دقيقن مخصوص برهه اي از تاريخ است كه ما در آن هستيم!
فرانسوي ها هم قبل از انقلاباتشان آنها را تجربه كرده بودند. با انها مثل احمقها رفتار شده بود. كشته شده بودند. از حقوقشان محروم شده بودند. زنداني شده بودند. آنها صدها سال پيش به اين برهه رسيدند و ما امروز رسيديم. و اين جبر تاريخ است.

مي داني رفيق، ما دقيقن در زماني هستيم، در سطحي از فهم حقوق شهروندي هستيم، كه بايد اينطور مي شد. ما بايد پارسال به خيابانها مي رفتيم، بايد كتك مي خورديم، بايد كشته مي داديم، بايد خيلي هايمان بي دليل زنداني ميشديم. و بايد سرخورده ميشديم، بايد سركوب مي شديم. بايد امسال 16 نفر از بين خودمان اعتصاب غذا مي كردند و بايد ما هيچ كاري در حمايت از آنها نمي كرديم. بايد كيوان صميمي 62 ساله 20 روز لب به غذا نزند و ما فقط گاه گاهي مطلبي بنويسيم كه آي و داد و آخ ... كه فلاني گرسنه است، اما عملن هيچ كاري نكنيم. ما در مرحله اي از تاريخ بلوغ اجتماعي عستيم كه بايد بنزين را جيره بندي كنند صدايمان در نيايد، بايد نماينده مجلسمان بگويد آب و برق هم جيره بندي شود و ما صدايمان در نيايد. بايد گرسنه باشيم و صدايمان در نيايد. بايد روز به روز فقيرتر شويم و صدايمان در نيايد، چراكه اين چيزهايي است كه بايد تجربه كنيم، بايد از سر بگذرانيم، اشتباه نكن، نمي گويم سرنوشت ما اين است، مي گويم اين جبر تاريخ است، اينها اتفاقاتي است كه براي مردمي با ميزان عملگرايي و در اين ميزان شعور اجتماعي مي افتد. و ما هم بايد اينها را رد كنيم، بعد از ما، خواهند نوشت كه ايرانيان دهه 80 مردمي بودند كه شروع كردند به فهميدن اينكه انسانند و جامعه مهم است و حقي دارند، خواهند نوشت كه ايرانيان دهه 80 رنج هاي بسياري را تحمل كردند كه باعثش خودشان بودند و برآيند منطقي اعمالشان بود و شناسه ي مشخص دوره ي تاريخي بود كه در آن زندگي مي كردند.

پ.ن: مردمي كه لياقت شاپور بختيار را نداشته بشند، احمدي نژاد آينده ي محتومشان است.

دوشنبه ۲ اوت ۲۰۱۰

مشكلات ما

 مشكل جديد ما اين است كه دروغمان باورپذيرتر از راستمان است. يعني هر وقت دروغ مي گوييم همه باور مي كنند و به تبع ناراحت يا شاد كننده بودنش خوشحال و غمگين مي شوند. اما وقتي راست مي گوييم كسي باور نمي كند. مشكل يكي دو نفر و يك بارو  دو بار نيست. مشكل هميشه و با همه است.

و مانده ايم كه اشكال در مهارت ما در دروغگويي است يا در عجيب و غريب بون حقايق و يا در گوشهايي كه به دروغ عادت كرده اند.

دوشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

بيفايده

خيلي وقتها دلم ميگيرد، براي كساني كه عمرشان به حسرت خوردن مي گذرد. حسرت فرصتهاي نداشته، كارهاي نكرده، لبخند هاي نزده و به جايش تا دلت بخواهد گريه هاي سر داده. خيلي وقتها دلم مي گيرد. براي آناني كه يا از زندگي عقب ترند يا جلوتر. آنهايي كه در هيچ سني براي آن سن زندگي نمي كنند. كودكاني كه بايد تفريح كنند و بيكار باشند اما در خيابان كار مي كنند. جواناني كه بايد كار كنند و درآمد داشته باشند و زندگي كنند اما در خيابان بيكار مي گردند. نوجواناني كه بايد بخوانند و بخندند و با التهاب جنس مخالف را ديد بزنند با چشمهاي پرشور، اما به دنبال پولي براي علاج از درد خماري مي گردند، نوجواناني با چشمهاي بيروح!

خيلي وقتها دلم مي گيرد، براي كساني كه اگر امروز بميرند زندگيشان خالي است، آنهايي كه ديگر زمان و نيروي چنداني ندارند براي ساختن زندگي، براي لذت بردن، و هيچ چشم اندازي هم نيست برايشان از بهبود. آنهايي كه وقتي برمي گردند و به گذشته نگاه مي كنند، چيزي ندارند به جز حسرت روزهاي گذشته، كارهاي نكرده يا كارهاي كرده. خيلي وقتها دلم ميگيرد براي آنهايي كه گاه و بيگاه به فكر فرو مي روند و با صداي بلند يا در دلشان مي گويند زندگيم را باختم.

خيلي وقتها دلم مي گيرد، براي آنها كه حسرت بخش جدا نشدني از زندگيشان است.

جمعه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

on the road again

1- مد شده برينند به بازيگرهايي كه به ملاقات اعظم رفتند و بمالند خايه هاي آنان كه نرفتند. خواستم بگويم سرباز زدن ِ بازيگران از رفتن به ديدار رييس بزرگ درست مثل اعتصاب براي ما آدمهاي معمولي و غيرمعروف است. هر وقت ما تخمش را داشتيم يك اعتصاب كوچك بكنيم آن وقت مي توانيم زر بزنيم در مورد آنها كه با چادر و چاقچور و ته ريش و تسبيح رفتند پيش رييس بزرگ.

2- خواندنش شايد براي شما كليشه باشد، اما ديدنش براي من، انهم به فاصله ي تنها چند ثانيه به هيچ وجه كليشه نيست. ديدن جوان معتادي كه ساعت 9 شب گوشه ي پياده رو كنار ديوار نشسته چرت مي زند و گدايي مي كند و جواني معتادي كه با يك تكه سيم بلند از توي صندوق صدقات پول در مي اورد. ودوباره ديدن زني جوان با بچه اي شير خوره در بغل كه ساعت 12 شب بين ماشينهاي لوكس پشت چراغ قرمز نگاه ملتمسانه اش را مي دوزد به ادمهاي پشت شيشه هاي بالاكشيده در زير باد كولر در اين شبهاي گرم تهران.

3- شايد به خاطر ارزش ِ زياد ِ مخفي كاري براي ما ايرانيان باشد كه دروغ هاي بي سر و صداي و قايمكي ِ خودمان خيلي كمتر از دروغهاي رييس جمهورمان رو به يك ملت آزارمان مي دهد. با اينكه دروغ دروغ است، آنچه كه ا.ن. را متمايز مي كند وقاحت و پررويي اش است كه او را وا مي دارد راست توي چشم همه نگاه كند و دروغ بگويد. هم وقاحتش و هم قدرتي كه در دست دارد. و كيست كه مطمئن باشد در صورت داشتن چنان قدرتي چنين وقاحتي ناگهان در او پيدا نشود.

4- راستي تا يادم نرفته، با اينكه به شركت نكردم، رييس جمهور من همان است كه شما به او راي داديد.

شنبه ۵ ژوئن ۲۰۱۰

ديز فاكينگ ديز

1- با كسي رودربايستي نداريم ما، هر كسي كه با ما ارتباط دارد، آنچه را كه بايد بشنود مي شنود. حتمن. چه خوشش بيايد و چه خوشش نيايد. ما به شيطان سوگند روشنفكر نيستيم، همه اش اداست، براي جلب توجه و متفاوت بودن. به همين سادگي.

2- اتفاقن نگاه ما از بالا نيست. نگاه هم سطح است. فقط فرقش اين است كه ما فهميده ايم چه آشغالي هستيم، همه مان، ردخور هم ندارد. دور و بري ها هنوز نفهميده اند و در توهم اشرف مخلوقات بودن و انسان بودن و والا بودن و سعي در رسيدن به كمال و اينجور مزخرفات هستند. آن وقت وقتي ما بهشان مي گوييم آشغال، به شان بر مي خورد، نيست ما هم يك كمكي تظاهرات روشنفكري داريم، اين است كه فكر مي كنند نگاه از بالاست. نه رفقا! ما همه مان آشغاليم، ما فقط  پي برده ايم، شما يا پي نبرده ايد يا خودتان را به پي نبردن زده ايد،  مي گوييم ما آشغاليم و شما هم آشغاليد، همين.

3- شخصن اعتقاد دارم اثر اعتصابات سراسري يا حتي جزيي بسيار بيشتر از هر گونه راه پيمايي و تجمع و اينهاست. اما من نمي دانم ما ايراني ها چه خاصيتي داريم، كه فكر كنم در تمام جهان يكتا باشد، آن هم اين است كه حاضريم برويم راه پيمايي و اعتصاب نكنيم! يعني خطر دستگير شدن و كتك خوردن و مردن را كمتر از خطر سر كار نرفتن و احيانن اخراج شدن مي دانيم، راحت تر قبول مي كنيم. شايد چون گمنام تر است شايد. مخفيانه تر است. امكان حاشايش بيشتر است مثلن. همان قضيه كي بود كي بود من نبودم.

4- روزي نيست كه از ميدان هفت تير يا وليعصر يا بلوار يا تحريش يا توپخانه يا هر كوچه پسكوچه ي نكبت اين شهر نكبت كه رد مي شوم، آدمها را كه مي بينم، در توهمات خودم همه ي آدمها را در راه پيمايي هاي هفته اول بعد از انتخابات نبينم، پسر جوان شيك پوش با كفش كالج و كيف چرم، راننده ي تاكسي عرق كرده و كلافه از گرما، زن ميانسال چادري رو گرفته، دخترك جوان و زيبا با لاكهاي قرمز، همه را مي بينم با خانواده هاشان، مچ بندهاي سبز و سر بندهاي سبز و دستهاي بالا گرفته با علامت پيروزي. و بعد با خودم فكر مي كنم اين مردم آمده بودند با آرامش حقشان را بگيرند، اصلن فكر جنگ خياباني و آشوب و برانداري نبودند. رايشان را مي خواستند فقط. اما امروز ...

دوشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۰

روزهايي كه گذشت

1- دوم خرداد. اولين تجربه هاي كار سياسي براي نسل ما. كه انقدر درباره اش نوشته اند كه چيزي نمانده ما بگوييم. اما يادش به خير چسباندن عكس خاتمي روي كيف هاي سامسونتمان. يادش به خير درگيري با پسري كه پدرش چند سالي سفير ايران در عربستان بود و شديدا طرفدار ناطق نوري. از آقا نا.طق را ميخواهد شروع شد و به تخمم كه آقا هر كه را مي خواهد ختم شد. از كارناوال عاشورا كه هنوز هم حسرت ديدن فيلمش روي دلمان مانده. از صف طولاني دم مسجد محل. از اشك شوق 20 ميليون راي.  از احساس بزرگ شدني كه به ما داد. اعتراف مي كنم كه پشيمان نيستم. كاري بود كه بايد انجام ميشد.

2- سوم خرداد. ممد نبودي ببيني. تا زماني كه بهره برداري سياسي و جانب دارانه از جبهه و جنگ مي شود. از رزمنده و شهيد. جايي براي هيچ بحثي نمي ماند. ايثار كردند و فداكاري. ممنون. اما اگر از مزخرفاتي مثل خاك و وطن و اينها بگذريم. شايد اگر خرمشهر را بازپس نمي گرفتند و در دست عراقيها مي ماند و جنگ تمام ميشد، امروز مردم احمره بعد از حمله  آمريكا به عراق، در كشوري جنگ زده، زخمي تروريست هاي دست پرورده ايران، فقير، اما در آستانه ي دروازه هاي آزادي و دموكراسي زندگي مي كردند. ايران هم بدون نفت خوزستان، زودتر خلاص شده بود. گو اينكه عملن با آن دفاع جانانه اي كه مردم از شهرشان كردند، فكر نمي كنم كسي در خرمشهر مانده باشد بعد از اشغال.

3- جديدن تلفن مي زنند از طرف اداره مخابرات و اداره گاز و اداره آب و اداره برق كه مثلن مبلغ قبض شما انقدر شده و برويد بدهيد يا تلفني بدهيد يا به هر طريق ديگري كه خواستيد، مهم اين است كه بدهيد. رفيقي مي گفت اينها چقدر پيشرفت كرده اند، همين فردا پس فرداست كه نصف شبي زنگ بزنند خانه بگويند "داداش نوك پات از پر لحاف زده بيرون، لطف كن بده ش تو"

4- دور و برمان كم كم خالي مي شود. فقط به اين دليل كه جرات گفتن چيزهايي را داريم كه ديگران ندارند. جرات اعتراف به اخلاق هايي كه شايد رذيلانه باشند يا نباشند، اما داريم همه مان، كم و بيش. ما فقط بر زبان مي آوريمشان. كه ما اينطوريم و آنطور نيستيم. لجن.

5- و باز هم فردوسي پور عزيز و نود و ما كه منزل پارتنر دلنشينمان ميمهان بوديم. با اين تفاوت كه اينبار 5 شنبه بود و پارتنر از ميهماني برگشته بود و مست بود و همينكه به خانه رسيد افتاد توي رختخواب. البته به غير از وقتي كه گربه وار بالاي سر ما حاضر شد كه ميخواهم نود ببينم. عادل جان حداقل يكي از مخالفانت كم شد. اين هم از خصوصيات ماست، شب جمعه و دختركي مست و ما كه پاي نود خوابمان مي برد. فردا كه دخترك را بردند دادمان به هوا مي رود كه آه و واويلا، روزگار است ديگر، اين نيز بگذرد...

چهارشنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۱۰

علي آباد

من هنوز توي خيابان هاي اين شهر، صبح كه ميروم سر كار، آدمي را ميبينم كه صبح به صبح از سطل زباله اي كه شب را توي آن به صبح رسانده بيرون مي آيد، لباسهايش را مي تكاند، و مي رود دنبال كارش. و من نمي دانم بوي لباسهاي او بدتر است يا بوي كثافتي كه مملكت را گرفته.

من هنوز توي خيابانهاي اين شهر، عصر كه به خانه بر مي گردم، پسران نوجواني را مي بينم كه دنبال دختران نوجوان افتاده اند، در تلاشند شماره تلفني بدهند و بگيرند، و صداي خنده هاي سرخوشانه دختران نوجواني كه از مورد توجه بودن ذوق مرگ شده اند، و من نمي دانم پسرها به شوق اندام تازه جوانه زده ي دخترهاست كه تحريك شده اند و به زور سعي در پوشاندن اندام متورم شده شان - در حين ماليدن نامحسوس ومحكم ِ آن- دارند، يا به خاطر فشار اندام متورم شده شان است كه دنبال دخترها افتاده اند.

كه تصميم گيري اش با هيچ كس نيست جز خود ما، كه آنچه امروز مي گذارنيم، آرامش قبل از طوفان باشد، يا سكوت مرگ.

یکشنبه ۹ مهٔ ۲۰۱۰

5 جوان كرد امروز اعدام شدند.

گريه كافي نيست.

خانواده هاي جوانان اعدام شده ي كرد به همراه جمعي فعالان مدني، فردا ساعت 11 صبح جلوي دانشگاه تهران دست به تجمع خواهند زد.

گريه كافي نيست.

خبرگزاري فارس اعدام شدگان را تروريست هايي كه در عملياتي چون بمب گذاري در شهر ها و مراكز دولتي شركت داشته اند اعلام كرد! بمب گذاري هايي كه خبرش را من نخوانده ام در سايتها و روزنامه ها! حتمن همينطور بوده، ما نديده ايم فقط!

گريه كافي نيست.