۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

مشكلات ما

 مشكل جديد ما اين است كه دروغمان باورپذيرتر از راستمان است. يعني هر وقت دروغ مي گوييم همه باور مي كنند و به تبع ناراحت يا شاد كننده بودنش خوشحال و غمگين مي شوند. اما وقتي راست مي گوييم كسي باور نمي كند. مشكل يكي دو نفر و يك بارو  دو بار نيست. مشكل هميشه و با همه است.

و مانده ايم كه اشكال در مهارت ما در دروغگويي است يا در عجيب و غريب بون حقايق و يا در گوشهايي كه به دروغ عادت كرده اند.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

بيفايده

خيلي وقتها دلم ميگيرد، براي كساني كه عمرشان به حسرت خوردن مي گذرد. حسرت فرصتهاي نداشته، كارهاي نكرده، لبخند هاي نزده و به جايش تا دلت بخواهد گريه هاي سر داده. خيلي وقتها دلم مي گيرد. براي آناني كه يا از زندگي عقب ترند يا جلوتر. آنهايي كه در هيچ سني براي آن سن زندگي نمي كنند. كودكاني كه بايد تفريح كنند و بيكار باشند اما در خيابان كار مي كنند. جواناني كه بايد كار كنند و درآمد داشته باشند و زندگي كنند اما در خيابان بيكار مي گردند. نوجواناني كه بايد بخوانند و بخندند و با التهاب جنس مخالف را ديد بزنند با چشمهاي پرشور، اما به دنبال پولي براي علاج از درد خماري مي گردند، نوجواناني با چشمهاي بيروح!

خيلي وقتها دلم مي گيرد، براي كساني كه اگر امروز بميرند زندگيشان خالي است، آنهايي كه ديگر زمان و نيروي چنداني ندارند براي ساختن زندگي، براي لذت بردن، و هيچ چشم اندازي هم نيست برايشان از بهبود. آنهايي كه وقتي برمي گردند و به گذشته نگاه مي كنند، چيزي ندارند به جز حسرت روزهاي گذشته، كارهاي نكرده يا كارهاي كرده. خيلي وقتها دلم ميگيرد براي آنهايي كه گاه و بيگاه به فكر فرو مي روند و با صداي بلند يا در دلشان مي گويند زندگيم را باختم.

خيلي وقتها دلم مي گيرد، براي آنها كه حسرت بخش جدا نشدني از زندگيشان است.

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

on the road again

1- مد شده برينند به بازيگرهايي كه به ملاقات اعظم رفتند و بمالند خايه هاي آنان كه نرفتند. خواستم بگويم سرباز زدن ِ بازيگران از رفتن به ديدار رييس بزرگ درست مثل اعتصاب براي ما آدمهاي معمولي و غيرمعروف است. هر وقت ما تخمش را داشتيم يك اعتصاب كوچك بكنيم آن وقت مي توانيم زر بزنيم در مورد آنها كه با چادر و چاقچور و ته ريش و تسبيح رفتند پيش رييس بزرگ.

2- خواندنش شايد براي شما كليشه باشد، اما ديدنش براي من، انهم به فاصله ي تنها چند ثانيه به هيچ وجه كليشه نيست. ديدن جوان معتادي كه ساعت 9 شب گوشه ي پياده رو كنار ديوار نشسته چرت مي زند و گدايي مي كند و جواني معتادي كه با يك تكه سيم بلند از توي صندوق صدقات پول در مي اورد. ودوباره ديدن زني جوان با بچه اي شير خوره در بغل كه ساعت 12 شب بين ماشينهاي لوكس پشت چراغ قرمز نگاه ملتمسانه اش را مي دوزد به ادمهاي پشت شيشه هاي بالاكشيده در زير باد كولر در اين شبهاي گرم تهران.

3- شايد به خاطر ارزش ِ زياد ِ مخفي كاري براي ما ايرانيان باشد كه دروغ هاي بي سر و صداي و قايمكي ِ خودمان خيلي كمتر از دروغهاي رييس جمهورمان رو به يك ملت آزارمان مي دهد. با اينكه دروغ دروغ است، آنچه كه ا.ن. را متمايز مي كند وقاحت و پررويي اش است كه او را وا مي دارد راست توي چشم همه نگاه كند و دروغ بگويد. هم وقاحتش و هم قدرتي كه در دست دارد. و كيست كه مطمئن باشد در صورت داشتن چنان قدرتي چنين وقاحتي ناگهان در او پيدا نشود.

4- راستي تا يادم نرفته، با اينكه به شركت نكردم، رييس جمهور من همان است كه شما به او راي داديد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

ديز فاكينگ ديز

1- با كسي رودربايستي نداريم ما، هر كسي كه با ما ارتباط دارد، آنچه را كه بايد بشنود مي شنود. حتمن. چه خوشش بيايد و چه خوشش نيايد. ما به شيطان سوگند روشنفكر نيستيم، همه اش اداست، براي جلب توجه و متفاوت بودن. به همين سادگي.

2- اتفاقن نگاه ما از بالا نيست. نگاه هم سطح است. فقط فرقش اين است كه ما فهميده ايم چه آشغالي هستيم، همه مان، ردخور هم ندارد. دور و بري ها هنوز نفهميده اند و در توهم اشرف مخلوقات بودن و انسان بودن و والا بودن و سعي در رسيدن به كمال و اينجور مزخرفات هستند. آن وقت وقتي ما بهشان مي گوييم آشغال، به شان بر مي خورد، نيست ما هم يك كمكي تظاهرات روشنفكري داريم، اين است كه فكر مي كنند نگاه از بالاست. نه رفقا! ما همه مان آشغاليم، ما فقط  پي برده ايم، شما يا پي نبرده ايد يا خودتان را به پي نبردن زده ايد،  مي گوييم ما آشغاليم و شما هم آشغاليد، همين.

3- شخصن اعتقاد دارم اثر اعتصابات سراسري يا حتي جزيي بسيار بيشتر از هر گونه راه پيمايي و تجمع و اينهاست. اما من نمي دانم ما ايراني ها چه خاصيتي داريم، كه فكر كنم در تمام جهان يكتا باشد، آن هم اين است كه حاضريم برويم راه پيمايي و اعتصاب نكنيم! يعني خطر دستگير شدن و كتك خوردن و مردن را كمتر از خطر سر كار نرفتن و احيانن اخراج شدن مي دانيم، راحت تر قبول مي كنيم. شايد چون گمنام تر است شايد. مخفيانه تر است. امكان حاشايش بيشتر است مثلن. همان قضيه كي بود كي بود من نبودم.

4- روزي نيست كه از ميدان هفت تير يا وليعصر يا بلوار يا تحريش يا توپخانه يا هر كوچه پسكوچه ي نكبت اين شهر نكبت كه رد مي شوم، آدمها را كه مي بينم، در توهمات خودم همه ي آدمها را در راه پيمايي هاي هفته اول بعد از انتخابات نبينم، پسر جوان شيك پوش با كفش كالج و كيف چرم، راننده ي تاكسي عرق كرده و كلافه از گرما، زن ميانسال چادري رو گرفته، دخترك جوان و زيبا با لاكهاي قرمز، همه را مي بينم با خانواده هاشان، مچ بندهاي سبز و سر بندهاي سبز و دستهاي بالا گرفته با علامت پيروزي. و بعد با خودم فكر مي كنم اين مردم آمده بودند با آرامش حقشان را بگيرند، اصلن فكر جنگ خياباني و آشوب و برانداري نبودند. رايشان را مي خواستند فقط. اما امروز ...

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

روزهايي كه گذشت

1- دوم خرداد. اولين تجربه هاي كار سياسي براي نسل ما. كه انقدر درباره اش نوشته اند كه چيزي نمانده ما بگوييم. اما يادش به خير چسباندن عكس خاتمي روي كيف هاي سامسونتمان. يادش به خير درگيري با پسري كه پدرش چند سالي سفير ايران در عربستان بود و شديدا طرفدار ناطق نوري. از آقا نا.طق را ميخواهد شروع شد و به تخمم كه آقا هر كه را مي خواهد ختم شد. از كارناوال عاشورا كه هنوز هم حسرت ديدن فيلمش روي دلمان مانده. از صف طولاني دم مسجد محل. از اشك شوق 20 ميليون راي.  از احساس بزرگ شدني كه به ما داد. اعتراف مي كنم كه پشيمان نيستم. كاري بود كه بايد انجام ميشد.

2- سوم خرداد. ممد نبودي ببيني. تا زماني كه بهره برداري سياسي و جانب دارانه از جبهه و جنگ مي شود. از رزمنده و شهيد. جايي براي هيچ بحثي نمي ماند. ايثار كردند و فداكاري. ممنون. اما اگر از مزخرفاتي مثل خاك و وطن و اينها بگذريم. شايد اگر خرمشهر را بازپس نمي گرفتند و در دست عراقيها مي ماند و جنگ تمام ميشد، امروز مردم احمره بعد از حمله  آمريكا به عراق، در كشوري جنگ زده، زخمي تروريست هاي دست پرورده ايران، فقير، اما در آستانه ي دروازه هاي آزادي و دموكراسي زندگي مي كردند. ايران هم بدون نفت خوزستان، زودتر خلاص شده بود. گو اينكه عملن با آن دفاع جانانه اي كه مردم از شهرشان كردند، فكر نمي كنم كسي در خرمشهر مانده باشد بعد از اشغال.

3- جديدن تلفن مي زنند از طرف اداره مخابرات و اداره گاز و اداره آب و اداره برق كه مثلن مبلغ قبض شما انقدر شده و برويد بدهيد يا تلفني بدهيد يا به هر طريق ديگري كه خواستيد، مهم اين است كه بدهيد. رفيقي مي گفت اينها چقدر پيشرفت كرده اند، همين فردا پس فرداست كه نصف شبي زنگ بزنند خانه بگويند "داداش نوك پات از پر لحاف زده بيرون، لطف كن بده ش تو"

4- دور و برمان كم كم خالي مي شود. فقط به اين دليل كه جرات گفتن چيزهايي را داريم كه ديگران ندارند. جرات اعتراف به اخلاق هايي كه شايد رذيلانه باشند يا نباشند، اما داريم همه مان، كم و بيش. ما فقط بر زبان مي آوريمشان. كه ما اينطوريم و آنطور نيستيم. لجن.

5- و باز هم فردوسي پور عزيز و نود و ما كه منزل پارتنر دلنشينمان ميمهان بوديم. با اين تفاوت كه اينبار 5 شنبه بود و پارتنر از ميهماني برگشته بود و مست بود و همينكه به خانه رسيد افتاد توي رختخواب. البته به غير از وقتي كه گربه وار بالاي سر ما حاضر شد كه ميخواهم نود ببينم. عادل جان حداقل يكي از مخالفانت كم شد. اين هم از خصوصيات ماست، شب جمعه و دختركي مست و ما كه پاي نود خوابمان مي برد. فردا كه دخترك را بردند دادمان به هوا مي رود كه آه و واويلا، روزگار است ديگر، اين نيز بگذرد...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

علي آباد

من هنوز توي خيابان هاي اين شهر، صبح كه ميروم سر كار، آدمي را ميبينم كه صبح به صبح از سطل زباله اي كه شب را توي آن به صبح رسانده بيرون مي آيد، لباسهايش را مي تكاند، و مي رود دنبال كارش. و من نمي دانم بوي لباسهاي او بدتر است يا بوي كثافتي كه مملكت را گرفته.

من هنوز توي خيابانهاي اين شهر، عصر كه به خانه بر مي گردم، پسران نوجواني را مي بينم كه دنبال دختران نوجوان افتاده اند، در تلاشند شماره تلفني بدهند و بگيرند، و صداي خنده هاي سرخوشانه دختران نوجواني كه از مورد توجه بودن ذوق مرگ شده اند، و من نمي دانم پسرها به شوق اندام تازه جوانه زده ي دخترهاست كه تحريك شده اند و به زور سعي در پوشاندن اندام متورم شده شان - در حين ماليدن نامحسوس ومحكم ِ آن- دارند، يا به خاطر فشار اندام متورم شده شان است كه دنبال دخترها افتاده اند.

كه تصميم گيري اش با هيچ كس نيست جز خود ما، كه آنچه امروز مي گذارنيم، آرامش قبل از طوفان باشد، يا سكوت مرگ.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

5 جوان كرد امروز اعدام شدند.

گريه كافي نيست.

خانواده هاي جوانان اعدام شده ي كرد به همراه جمعي فعالان مدني، فردا ساعت 11 صبح جلوي دانشگاه تهران دست به تجمع خواهند زد.

گريه كافي نيست.

خبرگزاري فارس اعدام شدگان را تروريست هايي كه در عملياتي چون بمب گذاري در شهر ها و مراكز دولتي شركت داشته اند اعلام كرد! بمب گذاري هايي كه خبرش را من نخوانده ام در سايتها و روزنامه ها! حتمن همينطور بوده، ما نديده ايم فقط!

گريه كافي نيست.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

روز معلم مبارك

1- مي داني رفيق، به نظرم 15 سال زمان زيادي است براي تغيير. 15 سال زمان زيادي است تا تو از سر پايين انداختن و استغفرالله گفتن وقتي كه ما به اندام هوس انگيز زن جوان همسايه ي دبيرستان موقع پهن كردن رخت روي طناب - با آن بلوز دامن قرمز كه باد هم با آن سر ِ شوخي داشت، عشوه هايي كه در انجامش وارد بود و پستا.نهاي برآمده اي كه براي ما پسران تازه بالغ تا روزها سوژه خ.ودا.ر.ضايي بود- نگاه مي كرديم و تو ميگفتي "اگر مي دانستيد روز قيامت سيخ داغ به چشمهايتان مي كنند هرگز نگاه نمي كرديد"، برسي به پا اندازي براي زن تن فروشي كه پارتنر ِ شهرام كي و گل زار بوده. براي دوري 40 هزار تومان. و خودت هفته اي يكبار صدايش كني و كامي بگيري و مشتري جمع كني براي تخفيف گرفتن.

هرچند از نظر من كه دوست توام تغيير مثبتي است. و من بسيار خوشحالم از اينكه تو در نهايت به راه راست هدايت شدي. اما باز فكر مي كنم درست كه 15 سال زمان زيادي است، اما تغيير هم تغيير بزرگي است.

2- بايد تصميم بگيري، كه در زندگي بارت ِ گنده بك باشي يا بيلي كوچيكه، وقتي تمام دور و برت رو هانيدو ها گرفتن.

3- چه گيري به حجاب و عفاف داده اند اينها. فكر كنم بهانه ي تازه ايست براي سركوب زنان و دختراني كه در سال گذشته دوزخ را جلوي چشم آقايان آورده اند. نسق گيري است براي روزهاي پيش رو. اما برادران فراموش كرده اند كه وقتي دشنه اي به ديوار متصل شد، هر چه محكمتر خودت را بكوبي به آن بيشتر در گوشتت فرو مي رود. شايد خوش بينم، شايد احمقم، شايد ساده لوحم، اما همين است كه هست. زور بيخود ميزنيد دوستان.

اي مگس عرصه ي سيمرغ نه جولانگه ِ توست              عرض ِ خود مي بري و زحمت ِ ما ميداري

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

نمي تواني برادر، نمي تواني

1- بلاگر فيل.تر شده! كه ديگر ننويسيم. ديگر نخوانيم. خب ما مي نويسيم. و دوباره مي خوانيم. همچنان. كو.ن لق فيل..تر چي! با اين تفاوت كه هر چه اينجا بنويسيم توي بلاگفا هم آپديتش مي كنيم. شايد يكي هم در پرشين بلاگ باز كنيم، يا بلاگ اسكاي. يا هر قبرستان ديگري كه سرويس رايگان وبلاگ نويسي مي دهد. خودمان را تكثير كنيم. بشويم از نسل آن اژدهايي كه سرش را بزنند به جايش 2 تا در بباورد. با اين تفاوت كه اين بار سرش را هم نمي توانند بزنند.


2- عزيزي مي گفت: "هيچ وفت نفهميدم 1000 كيلومتر مرز مشترك به مدت 70 سال با مركز حكومتهاي كارگري جهان چطور نتوانست هيچ تاثيري در انديشه و حكومت و هيچ چيز ايراني ها بگذارد. بطوريكه يك تشكل كارگري منسجم، يك سنديكا، يا اصلن همه اينها سرمان را بخورد، يك روح همبستگي كارگري در اين مملكت نيست." به هر حال، اول ماه مه، روز جهاني كارگر، مبارك نبود هم نبود، گور پدر روز و تبريكاتش. تبريك روز كارگر به كارگر گرسنه ي بيكار يا گرسنه ي حقوق نگرفته يا گرسنه از اعتصاب غذا يا كارگر زنداني يا كارگر شكنجه شده يا كارگرتحقير شده مثل سشوار خريدن براي كچل هاست. فحش است كلن.

3- حالا از ما كه گذشت، ولي اگه شبي نصفه شبي به كسوني مثل ما قلندر و مست خراب، برخوردي، اون چشا رو هم بيار. يا اقلن ديگه اين ريختي بهش نيگا نكن. آخه من قربون هيكلت برم، اگه هر نيگا بخواد اينجوري آتيش بزنه، تا حالا تموم دنيا كه باهاس سوخته باشه.

4- و باز هم ناقص شد. انگار باز هم چيزي براي گفتن مانده اما نمي دانيم چيست و كلمات گم مي شود براي بيانش. اين صفحه سفيد بلاگر مثل سفيدي بدن دختركي جوان بدجور ما را مي خواند به خودش. اما گويا پير شديم كم كم، چيزي برايمان نمانده به جز حسرت. حسرت نگاه بر طنازي كه بر بدن خودش دست مي كشد و اغوا مي كند، غافل از اينكه ...

5- اين مادر قح.به ها چرا وبلاگ احمقانه هاي ما توي بلاگفا را فيلتر كردند؟ آنجا كه خيلي وقت است نمي نويسيم ما!! جدن واجب شد در بقيه سرويس ها وبلاگ باز كنيم. بچرخ تا بچرخيم برادر!
1- بلاگر فيلتر شده! كه ديگر ننويسيم. ديگر نخوانيم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

ناتمام

1- در تاكسي  :
راننده:  آره علي جان، با 26 سال بازنشته كردم خودمو، خسته شده بودم، اين قانون 25 سال به ما خورد. بازنشته شديم.
علي جان: خونه رو هم عوض كردين؟ نميبينمت تو محل چن وقته!
راننده: آره ديگه، خونه كوچيك بود، عوض كرديم، ميخواستم خونه تو بهنود بخرم (بهنود خياباني در جنوب غرب تهران)، زورم نرسيد، رفتم تو خيابون كاشون خريدم 70 متر. (كاشان خياباني در جنوب تر ِ غرب تهران)
من : جناب بعد از 26 سال كار زورتون نرسيد يه خونه 70 متري تو بهنود بخرين؟
راننده: نه آقا نشد.
من: ..........ي.......ر تو اين مملكت.

2- در شركت:
من: فلاني تفريح بابات تو كانادا چيه؟
فلاني: يه رفيق كاناديي داره، آخر هفته ها با مجوز اون ميرن شكار گوزن.
من: :)) دمش گرم. تفريح تو كه پسرشي تو ايران چيه؟
فلاني: آخر هفته ها ج............ق مي زنم.

3- ادامه خواهد داشت ... اما نه مثل بالايي ها...

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

1- دنيا دنيايي است كه به كام آدمهاي مادر قح.به باشد. آدمهاي ساده زرنگي هم كه بخواهند بكنند آن چنان توي پاچه شان مي رود كه نفهمند از كجا به كجايشان فرو رفته. تقصير خودشان هم هست. تو كه بلد نيستي جاكشي را گه مي خوري مي پيچي به بازي برادر. آخرسرش خودت و زندگيت را به گا مي دهي. هم خودت هم همان دختر بدبختي كه آنقدر هم دوستش داري و زير يك سقف با تو زندگي مي كند مثلن.

2- رابطه هايي كه حضور 2 طرف براي همديگر مهم نيست و باري به هر جهت و فقط به خاطر اينرسي ادامه دارند را يك جرقه مي تواند به هم بريزد. حالا اين جرقه يا خودش به وجود مي آيد يا يكي به دنبال بهانه اي مي گردد براي زدن جرقه. در هر دو حال فرقي نمي كند. نتيجه اش آزادي است.

3- آخ كه چقدر، آخ كه چقدر، آخ كه چقدر اين داستان را دوست دارم :

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

هي روزگار ...

1- مشكل اينجاست كه چند وقتي است فهميده ام در برخوردهاي 2 نفره هيچ حرف جدي اي براي گفتن ندارم. جز با چند نفر از دوستانم كه تعدادشان به تعداد انگشتهاي يك دست هم نمي رسد. با بقيه هيچ حرف جدي اي ندارم بزنم، يعني تا وقتي بحث شوخي و ك.س شعر گفتن و متلك انداختن و كل كل كردن و حرفهاي بي ارزش صد تا يك غاز باشد مشكلي نيست. هستم تا آخرش. اما امان از اينكه بخواهم دقيقه اي پيش كسي بمانم و با هم حرفهاي جدي بزنيم. حرفهايمان محدود مي شود به "چطوري، چه خبر، چه مي كني" و تمام. قبلن اينطور نبود راستش، اما حالا هر چقدر فكر مي كنم يادم نمي آيد كي اينطور نبود و از كي اينطور شد. بلد بودم گپ زدن را، ارتباط برقرار كردن را. آدم خوش مشرب اجتماعي بودم، كسي از گفتگو با من خسته نمي شد. و خودم هم از صحبت با ملت خسته نمي شدم. حالا دارم فكر مي كنم اين منم كه از مردم خسته مي شوم يا اين ديگرانند كه از من خسته مي شوند يا هيچ كدام، اين منم كه از خودم خسته مي شوم؟

2- بر ماست فرداي روزي كه اوضاع به هر روي و به هر نحو عوض شد، اين ض..ر.غا.مي را بگيريم خشك خشك بكنيمش. (عفت كلام هم داشتيم يك زماني، كه چند وقتي است فهميده ام عفت كلاممان هم رفته پيش عفتي كه تا چند وقت پيش چپانده بودندش لاي لنگ دخترهاي بيچاره از همه جا بي خبر، هر دو نشسته اند آن بالاها به ما مي خندند كه خودمان را درگير چه دروغهاي شاخ و دم نداري كرده بوديم به نام عفت و ادب و متانت و نجابت.) بر مي دارد فيلم آمريكايي نشان مي دهد كه آخرش زن خانواده مي گويد "گه خوردم آمدم بيرون از خانه كار گرفتم، جاي من توي خانه پيش بچه هاست، مي خواهم به تو تكيه كنم،  تو مرد مني جاكش (جاكش اش را خودم اضافه كردم). كه نتيجه بگيرد كه آمريكايي هم مي گويند زن بايد برود توي خانه بچپد توي آشپزخانه و باز تنها جايي كه زن مي تواند با مرد همشانه باشد توي رختخواب است و بس.

3- جديدا شايعه شده آن 8/98 درصدي كه امروز به ج.ا راي دادند تقلب هم تويش بوده. توي مساجد و مدارس و هر جا كه حوض راي گيري بوده ملت جو زده ي حمال راي هاي تو صندوق را عوض مي كرده اند، بدبختها فكر مي كرده اند علي آباد هم شهري است.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

هزيانهاي يك مرد خوشحال يا عيد شما مبارك يا ايشالا سال خوبي داشته باشيد يا كلمن كون لق دنيا

1- دوباره محشر مي كنم...
2- ميزان توجه وسواس دخترها و خانمهاي وسواسي نسبت به پوشاندن سينه هايشان با مقنعه يا شال يا روسري بستگي مستقيم دارد به اندازه ي سينه هايشان. آنها كه سينه هاي كوچكي دارند تلاش زيادي نمي كنند چون بالطبع چيزي براي پوشاندن ندارند، آنهايي كه سينه هاي خيلي بزرگي هم دارند زياد زور نمي زنند چون در هر حال هر كاري كه بكنند نمي شود پستانهايي در آن ابعاد را با مقنعه وشال و امثال اينها پوشاند. مي مانند كساني كه سينه هاي متوسطي دارند، اين دسته هر قدر كه در رابطه هايشان و همخوابگي هايشان لذت مي برند از تعاريف و تمجيدهاي پارنتر محترم همانقدر هم معذبند در پوشاندن پستانها با مقنعه و شال و روسري و اينها از ديد مرداني كه طوري نگاه مي كنند كه از روي لباس هم انگار مي خواهند بخورند ملت را.

3- خوب بوديم، اولش خيلي خوب بوديم. خوب بوديم تا 30 خرداد. هر روز مي آمديم و دور هم جمع مي شديم و مي دانستيم كه هستيم. همه چيز از 30 خرداد شروع شد، كه آنطور وحشيانه كشتند. درست از همان روز به اينطرف بود كه جنبش ما هر چقدر كه در يارگيري فراگير و موفق عمل كرد و توانست تعداد زيادي از آدمهاي با افكار و عقايد متضاد را دور هم جمع كند، به جايش در حوزه عمل فراگير نبود. شد يك حركت مناسبتي. به جاي فراگيري در حوزه عمل، گسترده بودن حضور مردم در صحنه، حضور هر روزه و حركتهاي متنوع، رفتيم به سمت مناسبتهاي خاص. روز قدس، 12 آبان، 16 آذر و ... و راه پيمايي در آن روزها. خب آن موقع نمي دانستيم اما حالا شايد بشود بگوييم كجروي مان از همانجا شروع شد، وقتي خودمان نحوه و تعداد حضورمان را محدود كرديم به فلان روز و بهمان روز، طبيعي بود كه طرف مقابل هم تمام امكانات هزار برابر بيشتر از مايش را به كار بگيرد براي خنثي كردن همان روز و همان يك روش حضور كه راه پيمايي بود. اشتباه نشود، هنوز هم اگر در يك مناسبت خاص مثلا سالروز كودتا همان جمعيت جمع شود براي همان راه پيمايي معمولي نتيجه مي دهد، خوب هم نتيجه مي دهد. اما نشان از اين دارد كه جنبش ما هنوز به لايه هاي اوليه ي اهميت در زندگي اجتماعي ما نرسيده. اول خريد عيدمان را مي كنيم، آجيلمان را مي خريم، 5 شنبه آخر سال هم مي رويم سر قبر ندا و سهراب و بقيه فاتحه اي و اشكي و... . اينكه اين بد است يا خوب است قضاوتش با من نيست، خب همين است كه هست.

4- وقتي اين همه مدت نباشي و يكهو بيايي بايد هم اين همه كس شعر تحويل مردم بدهي. آن هم دقيقن شب عيد، متن طولاني بنويسي و تخمي تخمي منتشر كني. حالا عيب ندارد، اوضاع ما هم اينجوري است ديگر. فردا سال 88 تمام مي شود و سال 89 شروع مي شود، گه مي خورد هر كس بگويد با تحويل سال و شروع سال جديد هم چيز عوض مي شود و خوب مي شود و گل مي شود و به به و چه چه!
بنابراين نه هفت سين سعادت آرزو مي كنم، نه سالي پر از خوشي و نه پر از پول و نه آرزو مي كنم به خواسته هايتان برسيد و نه هي چيز ديگر. فقط اميدوارم با نو شدن سال و اجراي بودجه سال 89 و طرح هدفمند كردن يارانه ها از گشنگي نميريد و زندگيتان به گا نرود.

همين.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

نوستالژي

لات هم لاتهاي قديم! لاتهاي جغله ي امروزي به جاي اينكه بگويند "به ناموسم قسم" مي گويند "به جون ناموسم"